شهر بیست/ سرویس اجتماعی _ راضیه رضایی: مهر، برای بچهها همیشه بوی مداد و پاککن تازه دارد. بوی کاغذی که هنوز خطی رویش نیفتاده. بوی کولهای که سنگینتر از قدشان است، اما سبکتر از ذوقشان. بوی دفتری که هنوز بوی قفسۀ مغازه را دارد و شب قبل، زیر نور چراغ، اسمشان را با حروفی که هنوز قد نکشیدهاند، روی جلد سفید نوشتهاند. بوی تراشیدن مداد در حیاط مدرسه، وقتی برادههای چوب زیر نور آفتاب میرقصند. بوی دستهای کوچکی که برای اولین بار، مداد را درست در انگشتانشان میگیرند و مینویسند: «بابا دوستت دارم.»
مهر، ماه شروعهاست. ماه لبخندهای خجالتی، ماه اسمهایی که معلم یکییکی صدا میزند و قلب کوچکی در سینهای میلرزد. ماه «حاضر» گفتنهای لرزان و «غایب»هایی که هنوز کسی نمیداند چقدر طول میکشد.
اما در میناب دیگر مهر، ماه مهربانی نیست؛ امسال، جای کیف و دفتر، جای بوی مداد و پاککن، جای شانههای کوچکی که زیر کوله خم میشدند، آوار مانده است. جایی که کلاس بود، حالا فقط سکوت مانده است؛ جایی که حیاط بود، دیگر صدای قدمهای کوچک را نمیشنود؛ و جایی که پنجرهها بودند، دیگر نور را به خاطر نمیآورند. مهر امسال، برای میناب، ماه یادآوری است؛ یادآوری همان صبح زمستانی که دیگر تکرار نشد. صبح همان شنبهای که تاریخ فراموش نخواهد کرد، همان ساعتی که عقربهها پای رفتن برای ۱۰:۴۵ دقیقه را نداشتند.

آن روز هوای سرد زمستانی در میناب رو به بهار میرفت و نفسها پیش از اوج گرفتن در میان خندههای کودکانه کلاس محو میشدند. رشتههای طلایی خورشید خود را از پشت ابرهای سفید به شیشه کلاس درس میرساندند و روی نیمکتهای چوبی تبسمی از روشنی مینشاندند.
مدرسه شجره طیبه، صبح زود، مثل همیشه با شور و نشاط کودکانه آغاز شده بود. مدرسهای دوطبقه که سالها پیش در کوچه دهم خیابان رسالت میناب راهاندازی شده بود، با حیاطی که با دو درِ جداگانه پسرها را از دخترها جدا میکرد؛ طبقه بالا برای دخترها بود و طبقه پایین برای پسرها. صبح همان شنبه، پرهام از در پسرانه وارد حیاط شد و با ذوق به طرف کلاس رفت. چند قدم آنطرفتر، خواهرش از درِ دخترانه وارد مدرسه شد.
در کلاس درس، بعضی دانشآموزان داشتند میان صفحهای سفید آرزوهایشان را نقاشی میکردند. «آتنا» خانهای میکشید با دیوارهای صورتی. «پرهام» ماشین پلیسی کشیده بود با چراغهای آبی و قرمز؛ «حنانه» هم داشت داستانکی کامل میکرد به نام «پرندۀ زیبا.»
هنوز صدای خشخش مداد روی کاغذ شنیده میشد که ناگهان بدون هیچ صدای آژیری زمین زیرپایشان لرزید؛ شیشهها در قابهایشان بیقرار شدند. معلم فریاد زد: «بچهها نترسید… من هستم.»
آن زمان ساختمان کنار مدرسه مورد اصابت قرار گرفته بود، معلم طبقه پایین، بچه ها را بُرد نمازخانه تا پناه بگیرند اما در کلاس خانم «شهریاری» بچهها دستهای کوچکشان را سپر بلایی کرده بودند که برای آنان خیلی بزرگ بود.
سی ثانیه گذشت؛ دیگر صدایی نیامد، فقط بوی باروت و دود سیاه فضای کلاس را پر کرده بود. «حنانه» و «آتنا» دستان یکدیگر را محکم گرفته بودند و به خانم «بسارده» تکیه داده بودند. اما این بار انفجار درست وسط کلاس بود. اصابت موشک دوم به ساختمان مدرسه، پایان آرزوهای ناتمام دانشآموزان کوچک مدرسه شجره طیبه میناب شد.

*جشنی که دیگر تکرار نشد
«آتنا» با انگشتان کوچکش یاد گرفته بود بنویسد: «بابا دوستت دارم». آخر او فقط ۶ سال و ۸ ماه داشت و هنوز کلاس اول را تمام نکرده بود، تنها دختر و فرزند «روحالله چملینژاد». همان دُردانهای که یکسال قبل جشنی با پدر در یک کافیشاپ با دکوراسیون صورتی هدیه گرفته بود. روزی که در عمیقترین لایههای ذهن پدر هنوز هم صورتی باقی مانده است، همانقدر دخترانه و همانقدر دلتنگ. شاید خَم به ابرو نیاورد اما هرجا دخترکی میبیند پاهایش سست میشود، گوشۀ چشمانش خیس میشود و زمان را قسم میدهد به سکون تا لحظهای او را به جای «آتنا» نظاره کند.
در اولین روز هفته، «آتنا» در آخرین صبح زندگیاش بوسهای از پدر گرفت و رفت تا دیدار بماند به قیامت. پدر آتنا میگوید: «همیشه صبحها قبل از اینکه به مدرسه برود با او کمی بازی میکردم تا از خواب بیدار شود، آن هم بدون استرس.» همین سه جمله کافی بود تا بغضهای جهان دست بگذارند روی حساسترین نقطۀ احساسات یک پدر؛ اما او همچنان محکم ایستاده است و ادامه میدهد:«حتی روز انفجار وقتی به سمت مدرسه دویدم فقط به این فکر میکردم که دخترم از صدای انفجار نترسیده باشد؛ چند قدمی مدرسه وقتی ساختمان را دیدم دستوپایم شل شد، یخ زد، انگار دنیا روی سرم خراب شد اما همچنان در میان آوار به دنبال او بودم. ۱۵ ساعت طول کشید تا پیکر تنها فرزندم را پیدا کردم و او را در آغوش گرفتم. انگار همان پیکر بیجان هم به من میگفت: بابا آروم باش.»
«آتنا» صبح روز حادثه به همراه معلمش خانم «سمیرا بسارده» به مدرسه رفته بود، معلمی که دانشآموزان خود را تنها نگذاشت و کنار آنان به شهادت رسید. پدر «آتنا» همیشه قدردان زحمات آنان است: «معلمان این مدرسه شهیدپرور بودند که هم خود شهید شدند و هم دانشآموزانشان به شهادت رسیدند. من باید از آنان یاد کنم، در این مدت که آتنا به مدرسه میرفت شاهد زحمات معلمان و مدیران مدرسه بودم.»
حالا روی سخن پدر «آتنا» همۀ دختران ایران است و با بغضی در گلو برای آنان پیغامی دارد: «دختران عزیزم؛ برای آمریکا تفاوتی ندارد شما رزمنده خط مقدم باشید یا یک کودک ۷ ساله سر کلاس درس؛ دشمن، دشمن است؛ با بیداری و آگاهی پیرو خط امام باشید. امروز دختران ایران صدای آتنا جانم هستند و قطعاً انتقام خون او و دوستاناش را خواهند گرفت و انشاءالله شاهد نابودی اسرائیل کودککش و آمریکای جنایتکار خواهیم بود. از مردم ایران فقط میخواهم همچنان پیرو خط امام و گوش به فرمان ولی امر خود باشند.»

*پسری که میخواست پلیس شود
در آن شب آرام و بی خبر، نورماه بر رودخانه میناب می لغزید و آب آرام و سنگین از کنار نخلستانها می گذشت. حتی آسمان هم نمیدانست فردا چه در انتظار گلستان جنوب است. در آن شب، «پرهام» کتاب و دفترش را از کوله پشتی مشکیاش در آورد تا خودش را برای امتحان فردا آماده کند؛ دلش میخواست همیشه خانم «شهریاری» از او راضی باشد.
مادر «پرهام رنجبری»، میگوید: «پسرم کلاس دوم بود. شب قبل داشت خودش را برای امتحان آماده میکرد، کمی نگران بود و من برای اینکه استرس نداشته باشد به او کمک کردم. پسر خیلی مهربانی بود. چند روزی بود که آرام شده بود. خیلی به من وابسته بود و همیشه کنار من احساس امنیت میکرد. روزی که داشت میرفت خیلی آرامتر از همیشه شده بود. آن روز صبح حتی صبحانه هم نخورد و با خواهرش رفتند سمت مدرسه. وقتی خبر حمله آمریکا به بیت رهبری را شنیدم خیلی ناراحت شدم، اما هیچ وقت فکر نمیکردیم به میناب هم حمله شود.»
مادر «پرهام» با صدایی گرفته و دلتنگ ادامه میدهد: «از طرف مدرسه زنگ زدند که بیایید دنبال بچههایتان. سرویس مدرسۀ دخترم رفت تا او را برگرداند. وقتی به خانه رسید هنوز لباسهایش را درنیاورده بود که صدای انفجار تمام خانه و شیشههایمان را لرزاند. لحظهای که فهمیدیم مدرسه را زدند، دویدیم سمت مدرسه، وقتی به آنجا رسیدیم انگار آن روز عاشورا بود و آنجا کربلا؛ خیلی سخت بود. همهجا را گشتیم اما او را پیدا نکردیم. باز در دلم امید داشتم، میگفتم پرهام سریع میدود، حتماً رفته جایی امن پیدا کرده و پیدا میشود. اما نزدیک ساعت ۴ بود که زنگ زدند و خبر دادند پیکرش را پیدا کردند.»
حالا روزها است که خواهری دلتنگ برادر است؛ شاید آخرین جملهای که جلوی در مدرسه به او گفته باشد: « ظهر توی خونه میبینمت»؛ مادر دست بر سر دخترش می کشد و از دخترش میگوید:« دخترم کلاس سوم است. وقتی صدای انفجار را شنید خیلی ترسیده بود. این روزها خیلی دلتنگی میکند و همیشه بهانۀ برادرش را میگیرد. وقتی خبر آتشبس را شنیدیم میگفت پس چرا جنگ تمام شده و «پرهام» برنمیگردد؟ چرا او را شهید کردند؟ من همیشه به دخترم میگویم هر وقت دلت برای برادرت تنگ شد او را صدا کن، مطمئن باش که صدایت را میشنود. به ستارهها نگاه کن، حتماً او ما را میبیند.»
«مجتبی رنجبری» پدری که به خاطر دخترش همچون کوه استوار ایستاده است، با لبخندی که بوی اشک میداد، گفت: «شب آخر سرکار بودم و تلفنی با هم صحبت کردیم. پرهام علاقه زیادی به ماشین داشت و دوست داشت در آینده پلیس شود. برای ما تحمل این مصیبت خیلی سخت است اما این افتخاری است برای خانوادههای میناب که فرزندانشان در راه خدا، کشور و اسلام شهید شدند.»

*دختری با خطی زیبا و دلی پر از آرزو
در شهری که جنگلهای حرا و چندل، بازوان سبزشان را در آبهای خلیج فارس فرو بردهاند، در سرزمینی که حتی نسیمش طعم انبه و یاس میدهد دیگر خندههای دختران شهر در میان نخلستانهای خرما نمیپیچد. دخترانی که آرزوهایشان را بر جانِ سنگهای قلعه هزاره نقش بستهاند؛ آرزوهایی که چون گلی در شکاف دیوارهای کهن روییدهاند، نه پژمرده میشود و نه باد آن را میبرد. قلعه میماند برای قرنها با آرزوهایی که هنوز نفس میکشند، مثل آرزوی «حنانه»، دختری که دلش میخواست همچون خالهاش دندانپزشک شود. دختری که به گفتۀ مادرش، سحرخیز، باهوش و مهربان بود.
«حنانه مهدیخواه» کلاس اول بود و خطی زیبا داشت، همکلاس «آتنا چملینژاد» و شاگرد خانم «بسارده». شب قبل از حادثه یک داستان نوشته بود و میخواست برای آن نقاشی بکشد، او از این کار خیلی لذت میبرد. مادر «حنانه» میگوید:« صبح روز حادثه، همسرم با دختر بزرگترم جلوی در منتظر حنانه بودند تا او هم آماده شود. حنانه دلش میخواست آن روز را روزه کامل بگیرد، نه کلهگنجشکی. اما به او گفتم صبر کن آخر هفته که خانه هستی یک روز را کامل روزه بگیر.»
مادر «حنانه» با چشمانی که هنوز راه اشک را فراموش نکرده، میگوید: «حنانه همیشه خودش آماده میشد فقط آن روز من کمکش کردم کفشهایش را بپوشد. در حیاط چند قدمی از من فاصله گرفت، برگشت و با دستان کوچکش یک بوسه برایم فرستاد و با لبخندی رفت که همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند.»

در کلاسی دیگر «آتنا» و «حنانه» کنار هم نشستهاند، آرزوهای تازه میکشند و «سمیرا بسارده» الفبای بیانتهایی را تدریس میکند. «زهره شهریاری» کنار «پرهام» ایستاده و روی تخته، مشق فردا را مینویسد؛ مشقی که هیچکس آن را نخواهد خواند.

اما این کلاس در آسمان است. روی زمین، هنوز بعد از هفت ماه پدران و مادران ۱۶۸ شهید مینابی در کوچههای خاکخورده به دنبال صدای قدمهای کودکانهای میگردند که دیگر برنمیگردد؛ مادر «ماکان» که حالا به جای کوه صبر بر آوار صبر نشسته؛ میان هزاران تکه آجر به دنبال تکهای از فرزند است برای آغوشی که بیقراری میکند. و این، همان زخمی است که مدرسه شجره طیبه میناب، صبح آن روز زمستانی دید؛ زخمی که «بروجرد» چهار دهه قبل در شنبه بیستم دی ماه ۱۳۶۵ دیده بود؛ روزی که دو موشک رژیم بعث به مدرسۀ ابتدایی فیاضبخش و راهنمایی امام حسن مجتبی(ع) اصابت کرد، ۶۸ دانش آموز پسر شهید شدند و هنوز بوی باروت و گچ سوخته در مشام همکلاسیهایشان باقی مانده است. دو نقطه از این سرزمین، دو نسل و یک درد.


و فردا، روزی دیگر، در همین میناب، در همین بروجرد، دختران و پسرانی با مدادهایی به رنگ خون شهیدان، ققنوس علم را از خاکستر مدرسههای سوخته به آسمان پَر خواهند داد. اما دیگر شروع مهر، برای همه یادآور غمی است به پهنای سرزمین ایران؛ بغضی است که در گلوی بروجرد، سالهاست نشسته و در گلوی میناب، هنوز میسوزد و دیگر ماه مهر، ماه مهربانی نیست.
Sunday, 27 September , 2026