شهر بیست/ سرویس فرهنگ و هنر _ فهیمه شاکریمهر: فاصلۀ زمانی پاییز ۱۳۸۹ تا تابستان ۱۴۰۵، شانزده سال تقویمی است اما در واقعیت شاید هزاران سال دلتنگی. حالا بعد از شانزده سال، قمیها باز همان مهمان عزیز به شهرشان میآمد.
دبیرستانی بودم که آب و جارو کردن شهر را دیدم و مهمان نوازی همشهریهایم از آقایی که ده روز مهمان شهرمان بود. زیباترین صحنۀ تاریخی قم معاصر بود وقتی ماشین حامل آقا از خیابان باجک بین حجم جمعیت میگذشت و نوای مردمی که فریاد میزدند: «دستهگل محمدی به شهر ما خوش آمدی» و آقایی که دست سالمش را از پشت شیشۀ ماشین برای همه با لبخند تکان میداد. استقبال پرشوری بود که قمیها از آن سربلند بیرون آمدند. در آن ده روز آقا هر روز پذیرای اقشار مختلفی در شبستان حرم حضرت معصومه(س) بود و روزی که دیدار دانشآموزان و دانشجویان نخبه بود باز هم آقا را دیدم. بند دلم را آب داده بودم. به قول نویسندهها قلاب خوب انداخته شده بود و رهبر دیگر فقط برای خیلیهایی مثل من یک مسئول کشوری نبود. آقا جان و روح ما شده بود و خط قرمز ما بود.
حالا شانزده سال از آن روزها گذشته بود و همان آقایی که خط قرمزمان بود جانش را فدای ملتی کرده بود در راه حق و بیعتنکردن با ظلم. قمیها این بار میزبان پیکر مطهر آقای شهیدشان بودند. شهر را با بغض آب و جارو کرده بودند. درِ خانهها و مساجد و مدارس را به روی مهمانها باز کرده و با جان و دل میخواستند با هر چه در بساط و سفره خانهشان دارند، پذیرای زوار آقای شهید باشند.
روز موعود که رسید، قم از روز قبل در مرز انفجار بود از حجم جمعیت و شلوغی خیابانها. روز موعود انگار زمین دهان باز کرده بود و از مسجد جمکران و بلوار پیامبر اعظم(ص) و همۀ اطراف آدم میجوشید. سیل جمعیتی که تمام ناشدنی بود. مردمی که همه از ظهر دوشنبه گوشهنشین مسجد جمکران شده بودند تا صبح سهشنبه بعد از طلوع آفتاب پذیرای آقای عزیزشان باشند. باید ساکن قم باشی تا درک کنی بلندگو که اعلام میکند زائرین عزیز نماز بر پیکر مطهر آقای شهید از مسجد جمکران تا حرم حضرت معصومه(س) وصل شده یعنی چه! هفت کیلومتر حرم تا حرم! هفت کیلومتری که جای سوزن انداختن نداشت. هفت عدد عزیزیست مثل هفت دور طواف دور خانۀ کعبه یا هفت بار طی کردن صفا و مروه. حالا هفتِ عزیز قم آغوش باز کرده بود برای آقای شهید و زائران. این بلوارِ متبرک سالیان قبلتر، پیکر مطهر شهید حاج قاسم و شهید رئیسی عزیز را هم پذیرا بود، اما اینبار بلوار صدش را گذاشته بود. گمان میکردی بلوار هفتاد کیلومتر شده و همه را در دل خود جا داده است. همۀ آنها که دلدل میکردند و انتظار میکشیدند برای آمدن پیکر مطهر حضرت آقا.
آفتاب از هفت صبح، مغز را میترکاند اما این مردم، گرما و سرما حس نمیکردند. عزادار پدر که باشی آنقدر بندبند وجودت درد میکند که فارغ از حواشی هستی. یک ساعت و دو ساعت گذشت و کمکم دل نگرانیها بیشتر میشد. هر چه جمعیت از مسجد خارج میشد باز هم سیل جمعیت کم نمیشد. یک جمله مشترک بین همه رد و بدل میشد با لهجهها و تیپهای مختلف: «نکند آقا نیاید!» عجیب بود که هنوز هم این مردم آقا را زنده میدانستند و منتظر آمدن خودش بودند. کسی نمیگفت آقا را بیاورند. آقا میآمد تا برای آخرین بار با همۀ مردم دیدار کند. یک دیدار عمومی با بزرگ و کوچک و زن و مرد. با بچههای در کالسکه که آیندهسازان ایران بودند و با کهنسالان سرد و گرم چشیده روزگار و جوانهایی که بیقراریشان شاید از همه بیشتر بود برای پدر.
آسمان هم دیگر بیقرار شده و طوفان به پا شده بود که بالاخره آقا آمد. سیل جمعیتی که موج میزد انگار آقا را در آغوش گرفته بودند. هر کس زیرلب با آقا حرفی میزد. یکی از دلتنگیاش میگفت و دیگری از طلب حلالیت اما همه یک حرف مشترک داشتند انتقام و خونخواهی. ماشین حامل پیکر آقای شهید از بین دستهای بالا رفته و صورتهای خیس از اشک گذشت و مردم پشت ماشین بر سرزنان عزاداری کردند. نه یک عزاداری ساده، بلکه عزاداری از جنس بیعت. آقا برای آخرین بار میرفت که برای همیشه ساکن بیت بهشتی شود. این مردم در انتظار ظهور حضرت مهدی(عج) از مسجد جمکران به طرف حرم حضرت معصومه، آقای شهید را بدرقه میکردند تا بعد از آن برای همیشه در کنار برادر، سلطان خراسان آرام گیرد. آخرین جملهها و قول و قرارها بین مردم و آقای شهیدشان شاید این بود که: «سفر بخیر، از ایرانمان خیالت جمع، ما تا آخرین قطره خونمان پای این آب و خاک هستیم.»
Sunday, 9 August , 2026